نسیم تنهایی
ای کاش سرنوشت اشتباه می نوشت
د
ديشب
تن عريان زنی را باد با خود برد
به کجا
دور دستها
کس نمیداند
...............................
شهر بی صدا برخواست
که آن زن کجاست
مگر زن مهم است برای آنها
.......................
مردی از فراسوی زمان پاسخ داد
زن وجود ما بود
همه عشق، احساس
زن، مهر، مهربانی
حس نوشيدن يک ليوان آب
زن به ما درسی داد
پندی از هستی داد
« عشق ورزيدن نه برای ماندن»
« عشق ورزيدن نه برای ماندن، برای رفتن»
ديشب
تن عريان زنی در آتش خشمی سوخت
خشمی از جنس زنانی دیگر
سوخت و خاکستر شد
و از آن هیچ نماند
زن باید میسوخت
چون گنهکار بود
.............................
آری
دیشب
تن عریان زنی را باد با خود برد
| Design By : Night Skin |

