|
ای کاش سرنوشت اشتباه می نوشت
|

چگونه پناه بیاورم
به شانه هایت
در این روزهای خاکستری
که آسمان غزلهایت
ستاره باران ِ چشم های من نیست.
چگونه پناه بیاورم ؟
و آن روز
که درخت ها مردند
و شکوفه های گلدان ها
کلاغ های رهگذر
آمدن این روزها را بشارت آوردند
و مادربزرگ می گفت :
« آسمان همیشه آفتابی نیست. »
و آن روز
که بسیار دلتنگ آسمان بود
و دلتنگ آفتاب
پیراهنی از شکوفه به تن کرد
و به ستاره های آسمانی قصّه ها پیوست
و من می دانستم
که روزهای سبز و بهاری کوتاهند
و می دانستم
که روزهای خالی و خاکستری می آیند.
