دو مرغ عشق که از آدمی نمی دانند

دو مرغ ِ عشق به من خیره مانده اند - چرا ؟
خیال نیست ، که حس کرده اند جای ترا -
که خالی است کنار ِ من و بباورشان
سؤال مانده که آیا منم برابرشان ؟
شکسته ، خسته ، نشسته ، وَ دود قلیان اش
کشیده هاله ای از وَهم روی چشمان اش ؟
دو مُرغ عشق از آدمی نمی دانند
به جای حال ِ من از حال ِ خویش می خوانند :
" من و تو تا نفس باشه من و تو
من و تو تا قفس باشه من و تو
من و تو حرفمون حرف هوس نیست
من و تو از هوس باشه من و تو "
نـُکی به چَه چَه همخوان خویش تـُک می زند
لبی به قـُلقـُل ِ قـلیان خویش پُک میزند
خلاصه این که در آن جای گمشده در دود
چقدر جای تو و جای شعر خالی بود
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط خراباتی
|
