نسیم تنهایی
ای کاش سرنوشت اشتباه می نوشت
« با نقش قلب سنگ تو ، تصویر می کنم » قصیده ی آبی ، خاکستری ، سیاه در شبان غم تنهایی خویش ، عابد چشم سخنگوی توام . من در این تاریکی ، من در این تیره شب جانفرسا ، زائر ظلمت گیسوی توام . گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من ، گیسوان تو شب بی پایان . جنگل عطر آلود . شکن گیسوی تو ، موج دریای خیال . کاش با زورق اندیشه شبی ، از شط گیسوی مواج تو ، من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم . کاش بر این شط مواج سیاه ، همه ی عمر سفر می کردم من هنوز از اثر عطر نفس های تو سر شار سرور ، گیسوان تو در اندیشه ی من ، گرم رقصی موزون . کاشکی پنجه ی من ، در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست . چشم من ، چشمه ی زاینده ی اشک ، گونه ام بستر رود . کاشکی همچو حبابی بر آب ، در نگاه تو تهی می شدم از بود و نبود . شب تهی از مهتاب ، شب تهی از اختر ، ابر خاکستری بی باران پوشانده ، آسمان را یکسر . ابر خاکستری بی باران دلگیر است ، و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس ! سخت دلگیر تر است . شوق باز آمدن سوی توام هست ، - اما ، تلخی سرد کدورت در تو ، پای پوینده ی راهم بسته ، ابر خاکستری بی باران ، راه بر مرغ نگاهم بسته . وای ، باران ! باران ! شیشه ی پنجره را باران شست . از دل من اما ، - چه کسی نقش ترا خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ . می پرد مرغ نگاهم تا دور ، وای ، باران ، باران ، پر مرغان نگاهم را شست . خواب رویای فراموشی هاست ! خواب را در یابم ، که در آن دولت خاموشی هاست . با تو در خواب مرا لذت ناب هماغوشی هاست من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها میبینم ، و ندایی که به من می گوید : « گرچه شب تاریک است « دل قوی دار ، سحر نزدیک است ! دل من ، در دل شب ، خواب پروانه شدن می بیند . مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند آسمان ها آبی ، - نفس صبح صداقت آبیست - دیده در آینه ی صبح ترا می بیند . از گریبان تو صبح صادق ، می گشاید پر و بال . تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی تو چنان شبنم پاک سحری ؟ - نه ، - از آن پاکتری . تو بهاری ؟ - نه ، - بهاران از تست . از تو می گیرد وام ، هر بهار این همه زیبایی را . هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو ! سبزی چشم تو - - دریای خیال . پلک بگشا که به چشمان تو در یابم باز ، مزرع سبز تمنایم را . ای تو چشمانت سبز در من این سبزیهذیان از تست . سبزی چشم تو تخدیرم کرد . حاصل مزرعه ی سوخته برگم از تست . زندگی از تو و - مرگم از تست . سیل سیّال نگاه سبزت ، همه بنیا وجودم را ویرانه کنان می کاود . من به چشمان خیال انگیزت معتادم ، و در این راه تباه ، عاقبت هستی خود را دادم . آه سر گشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟ مرغ آبی اینجاست . در خود آن گمشده را در یابم در سحر گاه سر از بالش خوبت بردار ! کاروان های فرومانده ی خواب را از چشمت بیرون کن ! باز کن پنجره را ! تو اگر باز کنی پنجره را ، من نشان خواهم داد ، به تو زیبایی را . بگذر از زیور و آراستگی من ترا با خود تا خانه ی خود خواهم برد که در آن شوکت پیراستگی چه صفایی دارد آری از ساد گیش ، چون تراویدن مهتاب به شب مهر از آن می بارد . باز کن پنجره را من ترا خواهم برد ، به شب جشن عروسی عروسک های کودک خواهر خویش ، که در آن مجلس جشن صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس صحبت از سادگی و کودکی است چهره ای نیست عبوس . کودک خواهر من در شب جشن عروسی عروسک هایش می رقصد کودک خواهر من امپراتوری پر وسعت خود را هر روز ، شوکتی می بخشد . کودک خواهر من نام تو را می داند نام تو را می خواند ! « گل قاصد آیا « با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟ ! باز کن پنجره را من ترا خواهم برد به سر رود خروشان حیات ، آب این رود به سر چشمه نمی گردد باز ، بهتر از آنست که غفلت نکیم از آغاز . باز کن پنجره را ! - - صبح دمید ! . چه شبی بود و چه فرخنده شبی . آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید . کودک قلب من این قصه ی شاد ، از لبان تو شنید : « زندگی رویا نیست . « زندگی زیبایی ست . « می توان ، « بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی . « می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت . « می توان ، « از میان فاصله ها را برداشت . « دل من با دل تو ، « هر دو بیزار از این فاصله هاست . قصه ی شیرینی ست . کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد . قصه ی نغز تو از غصه تهی ست . باز هم قصه بگو ، تا به آرامش دل ، سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم . گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت یادگاران تواند رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت سو کواران تواند در دلم آرزوی آمدنت می میرد رفته ای اینک ، اما آیا باز بر می گردی ؟ چه تمنای محال ، خنده ام می گیرد ! چه شبی بود و چه روزی افسوس ! با شبان رازی بود . روزها شوری داشت . ما پرستو ها را ، از سر شاخه به بانگ هی ، هی ، می پراندیم در آغوش فضا . ما قناری ها را ، از درون قفس سرد رها می کردیم . آرزو می کردم ، دشت سر شار ز سر سبزی رویاها را من گمان می کردم دوستی همچون سروی سر سبز ، چار فصلش همه آراستگی ست . من چه می دانستم ، هیبت باد زمستانی هست . من چه می دانستم ، سبزه می پژمرد از بی آبی ، سبزه یخ می زد از سردی دی . من چه می دانستم ، دل هر کس دل نیست قلب ها ، ز آهن و سنگ قلب ها ، بی خبر از عاطفه اند . از دلم رست گیاهی سر سبز ، سر بر آورد ، درختی شد ، نیرو بگرفت . برگ بر گردون سود . این گیاه سر سبز . این بر آورده درخت اندوه ، حاصل مهر تو بود و چه رویاهایی ! که تبه گشت و گذشت . و چه پیوند صمیمیت ها ، چه امیدی ، چه امید ؟ چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید . دل من می سوزد که قناری ها را پر بستند که پر پاک پرستوها را بشکستند . و کبوترها را - آه ، کبوترها را ... و چه امّید عظیمی به عبث انجامید . در میان من وتو فاصله هاست . گاه می اندیشم ، - می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری ! تو توانایی بخشش داری . دست های تو توانایی آن را دارد ، - که مرا ، زندگانی بخشد . چشم های تو به من می بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرعی شعری زیبا ، سطر بر جسته ای از زندگی من هستی . دفتر عمر مرا ، زندگانی بخشی ، یا بگیری از من ، آنچه را می بخشی من به بی سامانی ، باد را می مانم . من به سرگردانی ، ابر را می مانم . من به آراستگی خندیدم . من ژولیده به آراستگی خندیدم . - سنگ طفلی ، اما ، خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت . قصه ی بی سر و سامانی من ، باد با برگ درختان می گفت. باد با من می گفت : « چه تهیدستی ، مرد ! ابر باور می کرد . من در آئینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم . آه می بینم ، میبینم تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو غمگینم چه امید عبثی من چه دارم که ترا در خور ؟ - هیچ من چه دارم که سزاوار تو ؟ - هیچ تو همه هستی من ، هستی من تو همه زندگی من هستی . تو چه داری ؟ - همه چیز . تو چه کم داری ؟ - هیچ . بی تو در می یابم ، چون چناران کهن از درون تلخی واریزم را . کاهش جان من این شهر من است . آرزو می کردم ، که تو خواننده ی شعرم باشی . - راستی شعر مرا می خوانی ؟ - نه ، دریغا ، هرگز ، باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی . - کاشکی شعر مرا می خواندی ! - بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه بی تو من سرگردان تر ، از پژواکم - در کوه گردبادم در دشت ، برگ پاییزی ، در پنجه ی باد . بی تو ، سرگردان تر ، از نسیم سحرم از نسیم سحر سر گردان بی سر و بی سامان بی تو - اشکم ، دردم ، آهم . آشیان برده ز یاد مرغ درمانده به شب گمراهم . بی تو خاکستر سردم ، خاموش ، نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق ، نه مرا بر لب ، بانگ شادی ، - نه خروش بی تو دیو وحشت هر زمان می دردم بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد ، و اندر این دوره بیداد گری ها هر دم کاستن ، کاهیدن ، کاهش جانم ، کم کم . چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو ؟ بی تو مردم ، مردم . گاه می اندیشم ، خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی ، روی تو را کاشکی می دیدم . شانه بالا زدنت را ، - بی قید - و تکان دادن دستت که ، - مهم نیست زیاد - و تکان دادن سر را که ، - عجیب ! عاقبت مرد ؟ - افسوس ! - کاشکی می دیدم ! من به خود می گویم : « چه کسی باور کرد « جنگل جان مرا «آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ باد کولی ، ای باد ! تو چه بی رحمانه ، شاخ پر برگ درختان را عریان کردی ، و جهان را به سموم نفست ویران کردی باد کولی ، تو چرا شیهه کشان همچنان اسبی بگسسته عنان ، سم فرو کوبان از خاک بر آوردی گرد ؟ آن غباری که بر انگیزاندی ، سخت افزون می کرد تیرگی را در دشت . در غروب ، این شفق شنگرفی ، بوی خون داشت ، افق خونین بود . کولی باد پریشاندل آشفته صفت ! تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب تو به من می گفتی : - صبح پاییز تو ، نامیمون بود ! من سفر می کردم ، و در آن تنگ غروب ، یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صبح صادق . دل من پر خون بود . در من اینک کوهی ، سر برافراشته از ایمان است . من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت ، باز می گردم و صدا می زنم : - « آی ! « باز کن پنجره را - - در بگشا ! « که بهاران آمد ! که شکفته گل سرخ « به گلستان آمد ! « باز کن پنجره را ! « که پرستو پر می شوید در چشمه ی نور . « که قناری می خواند ، - - می خواند آواز سرور ، که : « - بهاران آمد « که شکفته گل سرخ « به گلستان آمد ! سبز برگان درختان همه دنیا را ، نشمردیم هنوز . من صدا می زنم : - « آی ! « باز کن پنجره ، باز آمده ام . « من پس از رفتن ها ، رفتن ها ، « با چه شور و چه شتاب ، « در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام داستان ها دارم ، از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو . از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو ، بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها . و صبوریّ مرا ، کوه تحسین می کرد . من اگر سوی تو بر می گردم دست من نیست تهی ، کاروان های محبت با خویش ارمغان آوردم . من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت ، باز بر خواهم گشت ، تو به من می خندی من صدا می زنم : - « آی ! « باز کن پنجره را ! - پنجره را می بندی با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشی ها ، با تو اکنون چه فراموشی هاست. چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد ! من اگر ما نشوم ، تنهایم تو اگر ما نشوی ، - خویشتنی ازکجا که من و تو شور یکپارچگی را در شرق باز بر پا نکنیم از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم . من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمیخیزند من اگر بشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد ؟ چه کسی با دشمن بستیزد ؟ چه کسی پنجه در پنجه هر دشن دون - آویزد دشت ها نام تو را می گویند . کوهها شعر مرا می خوانند . کوه باید شد و ماند ، رود باید شد و رفت ، دشت باید شد و خواند . در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟ در تو این قصه ی پر هیز - که چه ؟ در من این شهله ی عصیان نیاز ، در تو دمسردی پاییز - که چه ؟ حرف را باید زد ! درد ره باید گفت ! سخن از مهر من و جور تو نیست . سخن از متلاشی شدن دوستی است ، و عبث بودن پندار سرور آور مهر آشنایی با شور ؟ و جدایی با درد ؟ و نشستن در بهت فراموشی - - یا غرق غرور ؟ ! سینه ام آینه ای ست ، با غباری از غم . تو به من لبخندی از این آینه بزدای غبار . آشیان تهی دست مرا ، مرغ دستان تو پر می سازد . آه مگذار ، که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد . آه مگذار که مرغان سپید دستت ، دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد . من چه گویم ، آه ... با تو اکنون چه فراموشی ها ، با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشی هاست. تو مپندار که خاموشی من ، هست برهان فراموشی من . من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمی خیزند . « حمید مصدق » 
« من قامت بلند تو را در قصیده ای
| Design By : Night Skin |
