زندگى

زندگي
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي شيرين
خاطراتي مغشوش
خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلند
ما ز اقليمی پاك كه بهشتش نامند
به چنين رهگذری آمده ايم
گذری دنيا نام كه ز نامش پيداست مايه ی پستی هاست
ما ز اقليم ازل ناشناسانه بدين دير خراب آمده ايم
چويكی تشنه به ديدار سراب آمده ايم
ما در آن روز نخست تك و تنها بوديم
خبری از زن و معشوقه و فرزند نبود
سخنی از پدر و مادر دلبند نبود
يك زمان دانستيم
پدر و مادر و معشوقه و فرزندی هست
خواهر و همسر دلبندی هست
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلند
روزی از راه رسيد كه پدر لحظه ی بدرودش بود
ناله در سينه تنگ اشك در چشم غم آلودش بود
جز غم و رنج توانكاه نداشت
سينه اش سنگين بود قوت آه نداشت
با نگاهی ميگفت: بعد از آن خستگی و پيری و بيماری ها
دفتر عمر پدر را بستند
ای پسر جان بدرود ای پسر جان بدرود
لحظه ای رفت و از آن خسته نگاه اثری هيچ نبود
پدرم چشم غم آلوده ی حيرانش را بست و ديگر نگشود
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلند
روزی از راه رسيد كه چنان روز مباد
روز ويران گر سخت
روز طوفانی تلخ
كه به دريای وجودم همه طوفان انگيخت
زورق كوچك بشكسته ما در دل موج خروشنده دريا افتاد
كاخ اميد فروريخت مرا
مادر از پا افتاد
در نگاهش خواندم،مادرخسته تن خسته دلم
زمن آهنگ جدايی دارد
حالت غمزده اش
چشم ماتم زده اش با من گفت
كزين بند گران عزم رهايی دارد
مادرم آنكه چو خورشيد به ما گرمی داد
پيش چشمم افسرد
باغ سرسبز اميدم پژمرد
اشك نه هستی من گشت در جانم و از ديده به رخسار دويد
مادرم رفت و به تاريكی شبها گفتم
آفتابم ز لب بام پريد
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلند
لحظه ای مي آيد، لحظه ای صبرشكن
كه يتيمی سر راهی گريد
پدری نيست كه گردی ز رخ او برگيرد
مادری نيست كه درمانده يتيم جای در دامن مادر گيرد
زندگي دفتري از خاطره هاست
بارها ديده ام و ميبينم مادری اشك آلود
با نگاهی پر درد چشم در چشم غم آلود پسر دوخته است
وز تهی دستی خويش بهر تنها فرزند
سالها حسرت و ناكامی اندوخته است
پشت سر ميبيند دشت تا دشت غم و غربت و سرگردانی
پيش رو مينگرد كوه تا كوه پريشانی و بی سامانی
من به جز سكه اشك چه توانم كه بپايش ريزم
نه مرا دستی هست كه غمی از دل او بردارم
نه دلی سنگ كزاو بگريزم
زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی شيرين كه دو دلداده شاد
دور از چشم حسود
دست در دست و نگه در نگه و روی به روی
بوسه ها از لب هم برگيرند
همه تن روح شوند، نغمه زندگی آغاز كنند
به جهانی كه بود پاك تر از صبح بهار
بال در بال چو مرغان سحرگرم پرواز كنند
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلند
لحظه ای می آيد لحظه ای محنت خيز كه شبی درد آلود
عاشق خسته دلی ناله ی غمناك كند
پيش چشمی كه از آن گريه ی غم ميريزد
يار دلخواهش را در دل خاك كند
يكزمان دانستيم پدر و مادر و معشوقه و فرزندی هست
خواهر و همسر دلبندی هست
يكزمان ميبينيم پدر و مادر و معشوقه و فرزندی نيست
خواهر و همسر دلبندی نيست
ما همه همسفريم
كاروان ميرود و ميرود آهسته به راه
مقصدش سوی خداست
همه از سوی خدا آمده ايم
باز هم رهسپر كوی خداييم همه
ما همه همسفريم
ليك در راه سفر غم و شادی به هم است
ساعتی در اين دشت غريب
ميرسد راهروی خسته به خرمكده ای
لحظه ای در دل اين وادی پير
ميرسد همسفری شاد به ماتمكده ای
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي شيرين
خاطراتي مغشوش
خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلند
يكنفر در شب كام
يكنفر در دل خاك
يكنفر همدم خوشبختی هاست
يكنفر همسفر سختی هاست
چشم تا باز كنيم عمرمان ميگذرد
وز سر تخت مراد پای بر تخته ی تابوت گذاريم همه
ما همه همسفريم
پدر خسته به راه
مادر بخت سياه
سوگواران پسر و دختر تنها مانده
عاشقانی كه ز هم دور شدند
دخترانی كه چو گل پژمردند
كودكانی كه به غربت زدگی خفته در گور شدند
همگی همسفريم
تا ببينيم كجا ، باز كجا چشممان بار دگر سوی هم باز شود
در جهانی كه در آن راه ندارد اندوه
زندگی با همه معنی خويش از نو آغاز شود
زندگي دفتري از خاظره هاست
خاطراتي شيرين
خاطراتي مغشوش
خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلند



