تبليغاتX
نسیم تنهایی

نسیم تنهایی

ای کاش سرنوشت اشتباه می نوشت

ما هم بدون بال به معراج میرویم



این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوزنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو -غزلم-شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه میکشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمیدهد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است

معیار مهرورزی مان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشقبازی است ؟

اصلا کدام احمق از این عشق راضی است ؟

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا بحرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

تن را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریا کار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد می کشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند

منصور را هرآینه بر دار میزنند

اینجا کسی برای کسی کس نمی شود

حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است

ما میرویم هر که بماند مخیر است

ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دلخوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش

در کیش ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما میرویم مقصد ما نامشخص است

هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما میرویم ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیریست رفته اند امیران قافله

ما مانده ایم غافل پیران قافله

بر درب آفتاب پی باج میرویم

ما هم بدون بال به معراج میرویم

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط خراباتی  | 

مولا علی (علیه السلام )



در خيال خويش  ديشب  عكس آن  دلبر  كشيدم

زحمت   بسيار بردم   منت    بي مر     كشيدم

اول  از زلفش  كشيدم  تا كه سازم   خرمن گل

مستي چشمش چو ديدم پر زمي  ساغر  كشيدم

ميكشيدم  من  لبانش  نقطه اي   افتاد   بر لب

با  زبان   پاكش  نمودم  از ازل  بهتر كشيد م

ميكشيدم   ابروانش  تا  سحر  بر  صفحه دل

واي از آن ابرو كشيدن همچو يك خنجر كشيدم

ميكشيدم  در   خيالم   قامت   رعنای   او  را

راستی  قامت  قيامت  بودو من محشر  كشيدم

در   سخاوت   حاتم   طایی   گدای   آستانش

در شجاعت  عالمي بر  درگهش  نوكر  كشيدم

صبح  شد ديدم  كه  ديشب  در  نظرگاه  خيالم

عكس   مولايم   علی   مرتضي  حيدر   كشيدم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 5:20 قبل از ظهر  توسط خراباتی  | 

شب قدر



بنام مهربانترين مهربانان

 

آن شب قدري كه گويند اهل خلوت امشب است

 

يارب اين تاثــير دولت در كدامين كوكــب است

 

تابه گيســــوي تو دســـت ناســــزايان كم رسد

 

هــــر دلي از حلقه اي در ذكـــر يا رب يا رب است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 3:58 قبل از ظهر  توسط خراباتی  | 

شکلک های یاهو مسنجر


ز جان شیرین‌تری ای چشمه‌ی نوش
سزد گر گیرمت چون جان در آغوش

لبخند معاوضه کن با جان شهریار
تا من به شوق این دهم و آن ستانمت

چگونه شاد شود اندرون غمگینم؟
به اختیار که از اختیار بیرون است

به چشمک این همه مژگان به هم مزن یارا!
که این دو فتنه به هم می‌زنند دنیا را

گاهی به نوشخند لبت را اشاره کن
ما را به هیچ صاحب عمر دوباره کن

خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات
چه‌هاست در سر این قطره محال‌اندیش

عجب عجب که برون آمدی به پرسش من
ببین ببین که چه بی‌طاقتم ز شیدایی

آرامِ دل غمگین، جز دوست کسی مگزین
فی‌الجمله همه او بین، زیرا همه او دیدم

منم شرمنده زین یاری که کردی
همین باشد وفاداری که کردی

بده یک بوسه تا ده واستانی
از این به چون بود بازارگانی!؟

ما را همین بس است که داریم درد عشق
مقصود ما ز وصل تو بوس و کنار نیست

چندین شکستِ کارِ منِ دلشکسته چیست؟
ای هرزه‌گرد مگر نیست کار دگرت؟

مرا هجران گسست از هم، رگ و بند
مرا شمشیر زد گیتی، تو را مشت

گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق
ای نادره گفتار کجا گوش‌تر از من؟

آخرالامر گل کوزه‌گران خواهی شد
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

جمالش کرد حیرانم، چه ماه است آن نمی‌دانم
که چشم از کشف ماهیت، نمی‌بندد تأمل را

کی توان حق گفت جز زیر لحاف
با تو ای خشم‌آور آتش‌سجاف!

دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف
ای خضر پی‌خجسته مدد کن به همتم

در راه عشق وسوسه‌ی اهرمن بسی است
پیش آی گوش دل به پیام سروش کن

خواهم از گریه دهم خانه به سیلاب امشب
دوستان را خبر از چشم پرآبم مکنید

به حال سعدی بیچاره قهقهه چه زنی
که چاره در غم تو، های های می‌داند

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

تو را زین پس جز فرشته نخوانم
ازیرا که تو آدمی را نمانی

آن دگر گفت ای گروه زرپرست
جمله خاصیت مرا چشم اندرست

مکن از خواب بیدارم خدا را
که دارم خلوتی خوش با خیالش

خواب مرگم باد اگر دور از تو خوابم آرزوست
خون خورم بی‌چشم مستت گر شرابم آرزوست

چون نماید به تو این دولت روی
رو در آن آر و به کس هیچ مگوی

نمی‌دانم که دردم را سبب چیست؟
همی دانم که درمانم تویی بس

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم

آه از راه محبت که چه بی‌پایان است
با دو منزل که یکی وصل و یکی هجران است

مرا صائب به فکر کار عشق انداخت بیکاری
عجب کاری برای مردم بیکار پیدا شد!

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی

گر به خشم است و گر به عین رضا
نگهی باز کن که منتظریم

من مریض درد عصیانم که درمانم تویی
دردمند این‌چنین محتاج درمان شماست!

من چون نزنم دست که پابند منی
چون پای نکوبم که توئی دست‌زنان

حباب‌وار براندازم از روی نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

مرا که سِحر سخن در جهان همه رفته است
ز سِحر چشم تو بیچاره مانده‌ام مسحور

این بدان گفتم که تا هر بی‌فروغ
کم زند در عشق ما لاف دروغ

مجلس تمام گشت و به پایان رسید عمر
ما همچنان در اول وصف تو مانده‌ایم

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مهر1385ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط خراباتی  | 

نیت کن و سپس کلیک کن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مهر1385ساعت 8:38 قبل از ظهر  توسط خراباتی  | 

توبه




خداوندا ! منم آن بنده ي نادان تو ،

آن عبد نا فرمان تو

آيا نمي خواهي مرا؟

 

خداوندا منم آن بنده اي كه غرق در دنيا شده

آيا نمي خواهي مرا ؟

 

منم آن عبد شرمنده

كه با اين بار سنگين گناهانش

سيه كرده است پرونده

نمي خواهي مرا  ؟ آيا نمي خواهي

 

خداوندا منم خسته ز خود ،

گريان ، پشيمان از گذشته

تمام ترسم از اينست كاخر رد كني من را

و درهايت بروي من شود بسته

نمي خواهي مرا ؟ آيا نمي خواهي ؟

 

 

براي توبه آمدم ،

با كوله باري از غم و غصه

پر از اميد برگشتن به سوي تو

و يك سرمايه ي اندك

دلي كز دوريت صد بار بشكسته

نمي خواهي مرا؟

 

تو مي گفتي : " مرا مهر بزرگي بر تمام بندگانم هست

بارها افزون ز مهر مادري بر طفل دلبندش"

تو مي گفتي : " كه من نزديك از رگهاي گردن بر شما هستم "

خداوندا نمي خواهي مرا؟

 

تويي درياي بي پايان رحمت

تويي سرشار از جود و سخاوت

و من اينبار با حس غريبي مطمئنم ، مطمئنم

تو مي بخشي مرا

آري تو مي خواهي مرا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مهر1385ساعت 8:1 قبل از ظهر  توسط خراباتی  | 

ماه مبارک رمضان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط خراباتی  | 

مدت عشق




 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط خراباتی  |