نسیم تنهایی
ای کاش سرنوشت اشتباه می نوشت
خداوندا دوستانی دارم که در اعماق قلبم جای دارند آنان شایسته ی محبتند و یادشان مایه آرامش است در میان خلق معدن خیرند و دارنده پاکترین خصوصیات پس خدای من آنان را اکرام کن و بر صفات نیک آنان بیفزای و این ایام را برای آنان با سر بلندی و سعادتمندی در دنیا و آخرت همراه بفرما ....... آمین ....... کجا بوده ای ؟ که دست های تو را جستجو کرده ام سال ها و آغوش تو را در غربتِ سردِ اتاق ِ کوچکِ خود و تو را در گلوگاهی خسته فریاد گشته ام تا دوباره آغوش شوی برای این شهر یتیم مانده در سالیان ِ سخت و پناهی برای درخت های بی پناه که دلواپس پرندگان مهاجرند. کجا بوده ای ؟ بهار جان !
نوروز ۱۳۸۹ بر شما و خانواده ی محترمتان مبارک باد بیا ای شعر ! امشب رازگو باش ز حال ِ شاعر بیچاره ی خویش از آن روزی که در روحش شکفتی و او را کرده ای آواره ی خویش بیا ای شعر من ای بودن ِ من که از هُرم وجودت جان بگیرم دلم تنگِ نوایی آتشین است بیا تا اندکی درمان بگیرم تو را زا ییدم از درد نهانم و جان دادم ز مغز استخوانم و بخشیدم به تو صبر و شهامت که باشی حاکم روح و روانم بیا ای اشک او را همرهی کن که این شعرم صدایی کم توان است و گر یاری نباشد در بر او به یغما رفتنش هم بی گمان است بیا ای شعر ، ای آواز اندوه بیا تا با تو گویم حجم غم را که من زندانی زنجیر و بندم و گویم با تو شرح بیش و کم را چگونه پناه بیاورم به شانه هایت در این روزهای خاکستری که آسمان غزلهایت ستاره باران ِ چشم های من نیست. چگونه پناه بیاورم ؟ و آن روز که درخت ها مردند و شکوفه های گلدان ها کلاغ های رهگذر آمدن این روزها را بشارت آوردند و مادربزرگ می گفت : « آسمان همیشه آفتابی نیست. » و آن روز که بسیار دلتنگ آسمان بود و دلتنگ آفتاب پیراهنی از شکوفه به تن کرد و به ستاره های آسمانی قصّه ها پیوست و من می دانستم که روزهای سبز و بهاری کوتاهند و می دانستم که روزهای خالی و خاکستری می آیند. دلم برای تو تنگ است ، برنمیگردی ؟ و عشق با تو قشنگ است ، برنمیگردی ؟ کنون برای ِ تو ، از خویش دور می گردم خودی که با تو به جنگ است ، برنمی گردی ؟ حکایت دل ِ نازک خیال ِ من با تو حدیث شیشه و سنگ است ، برنمی گردی ؟ منم که لحظه به لحظه سکوت می شنوم و عمر رو به درنگ است ، برنمی گردی ؟ چگونه ؟ با که توان گفت دختری زیبا هنوز ، گوش به زنگ است ، برنمی گردی ؟ جاری می سازد. اوست که به ما می آموزد چگونه دوست بداریم. شعر مادر يک شبی مجنون نمازش را شکست دوستـي يعني صـداقت داشتن خستگي از دوش هم برداشتن دوستـي را گـر تو بـاور داشتي صد هـزار آييـنه در بر داشتي درتو خورشيد صداقت مي شكفت در دلـت نور رفـاقت مـي شكفت كاش مي شد كلبه اي در ماه داشت تـا به خورشـيد حقيـقت راه داشت گـر بيــايي بـا چــراغ دوستي مي رويم اينك به باغ دوستي مي رويم آنجا كه شهر شادي است آن طرف ها كه پُـر از آبادي است شـوق مي آيـد به استقبـال تو رنگ شادي مي زند بر بال تو غنچه ها تك تك سلامت مي كنند نغـمه خوانـان شادكـامت مي كنند يك سبد مضمون نابت مي دهند سـاغـري از آفتــابـت مي دهند مي شوي اين گونه مهمان غزل مي نشـيني بـر سر خـوان غزل مي خوري تصوير و احساس و خيال مـي شـوي سيـــراب از شعـر زلال از تـخيـل ذوق تـو پـُر مي شود راه شعر آنجا ميان بُر مي شود مي شوي يك پارچه مضمون ناب مي دود در جسم و جانت التهاب دل وجودت را به آتش مي كشد تار و پودت را به آتش مي كشد آه، از اين شعله جانت سير باد آتش اين شعلـه دامن گير باد! كاش مي شد روشنائي را چشيد تكـه اي از مـاه را مي شد جويد كــــاش مـي شد خويشتـن را بشكنيم يك شب اين تنديسِ « من » را بشكنيم بشكنيم اين شيشه ي صد رنگ را ايـن تغـافل خــانـه ي نيـرنگ را آسمـــان دوستـي آبــي تـر است شب در اين آئينه مهتابي تر است من نمي گويم كسي بي درد نيست هر كسي دردي ندارد مـرد نيست ليك مي گويم كه فصل سوختن آب را هـم مـي تــوان آموختن خنده را چون مي توان ترميم كرد غصه را هـم مي توان تقسيم كرد گر خطر مي بارد از اين فصل درد دوستـي را بــايـد اول بيمـه كـرد عشق با لبخند مردم زنده است زندگـي هم با تبسّم زنده است كاشكي مي شد صميمي تر شويم در محـبّت ها قــديمـي تر شويم روزهـاي روستــا يـادش بخير خنده هاي سبز و آبادش بخير هر كه مي آمد بـه باغ دوستي مي گرفت آنجا سراغ دوستي آه، مـن بــا او رفـاقـت داشتم من به آن آيينه عادت داشتم كاش مي شد باز برگرديم آه ... عشـق را بـا خـود نياورديم آه ... می خواستم کوتاه ترین داستان را بنویسم نوشتم : من نگویم صبورم من به تنگ آمده ام از همه چیز من فقط می گویم به دنبال فضایی می گردم که به تنهایی بگریم و فریاد بلندی بکشم که صدایم به آسمان هم برسد 


این شعر تقدیم به فرشته و خدای روی زمین مادر که همه دنیا در او خلاصه شده و
همه جا پيدا بود
بی وضو در کوچه ی ليلا نشست
عشق آن شب مستِ مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم کرده ای
بر صليب عشق دارم کرده ای
جام ليلا را به دستم داده ای
وندر اين بازی شکستم داده ای
نيشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از ليلاست آنم می زنی
خسته ام زين عشق ، دل خونم نکن
من که مجنونم ، تو مجنونم نکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلای تو ... من نيستم
گفت ای ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم
سالها با جور ليلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم
کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربَّت
غير ليلا بر نيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
ديدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حريم خانه ام در می زنی
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم
زندگی ... !
اشک و آه و این دل شیدایئ ما را ببین
چشم دوختیم هرشب و روز برافق آخر بکی
نزد این نامردمان رسوایئ ما را ببین
| Design By : Night Skin |

